X
تبلیغات
خاطرات عشقولانه و کلی جمله های زیبا

خاطرات عشقولانه و کلی جمله های زیبا

دفترچه من

ذسید

بچه ها بیاین اینجا مطالب اونجا بهتره

pashe.cheshm.asaly.loxblog

 

.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 13:52  توسط ن  | 

عاشق ش بودم

وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن یکی بود یکی نبود یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود . در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم ساختن . برای بودن یکی ، باید دیگری نباشد. هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود ، که یکی بود ،  دیگری هم بود . همه با هم بودند . و ما اسیر این قصه کهن ، برای بودن یکی ، یکی را نیست می کنیم .  از دارایی ، از آبرو ، از هستی . انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست . هیچ کس نمیداند ، جز ما . هیچ کس نمی فهمد جز ما . و آن کس که نمی داند و نمی فهمد ، ارزشی ندارد ، حتی برای زیستن .  و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم . هنر نبودن دیگری
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 13:14  توسط ن  | 

تراوین

راستی تراوین بازی میکنید خیلی جالبه البته اگه بار اولت باشه یکم به نظرت مسخره میاد ولی اگه یکم باهاش کا کنی خیلی حالبه من الان

۳تا سرور بازی کردم حتما برین

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 14:35  توسط ن  | 

درد و دل

هر وقت دلم میگیره

اگه وقت کنم میام اینجا و چند تا چی مینویسم

یه خواهش شمارتونو نذارید بگید زنگ بزن

یا شمارتونو بذارید بگید کارت شارز میدم باهام دوس شو

من با پسر دوست نمیشم

یادم رفت میخواستم چی بگم فعلا

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 14:34  توسط ن  | 

.

دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت

نه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت اما یکنفر را دوست داشت

دلداده اش را “ با او چنین گفته بود :

« اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای

یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو و رویاهای تو خواهم شد »

و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد

که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد

و دختر آسمان را دید و زمین را ، رودخانه ها و درختها را

آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست

دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد :

« بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت :

« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »

دلداده اش هم نابینا بود

و دختر قاطعانه جواب داد : قادر به همسری با او نیست

دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند

و در حالی که از او دور می شد گفت :

« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی . . .»

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 14:32  توسط ن  | 

داستان

 برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد…

طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.

گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.
صدای تندِ قدم‌هاش و صِدای نَفَس نَفَس‌هاش هم.

برنگشتم به‌ رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام می‌کرد.
آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَ‌م بِش بود. کلید انداختَ‌م در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق – ترمزی شدید و فریاد – ناله‌ای کوتاه ریخت تو گوش‌هام – تو جانم.
تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود می‌رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.
ترس‌خورده – هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.
مبهوت.
گیج.
مَنگ.
هاج و واج نِگاش کردم.
توو دستِ چپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَ‌ش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعتِ خودم را سُکید.
چهار و چهل و پنج دقیقه!
گیجْ – درب و داغانْ نِگا ساعتِ راننده‌ی بخت برگشته کردم. عدلْ چهار و پنج دقیقه بود!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 14:29  توسط ن  | 

بازم خیلی سخته

خيلي سخته كه دلي روبا نگات دزديده باشي

وسط راه اما ازعشق،يه كمي ترسيده باشي

 خيلي سخته كه بدونه واسه چيزي نگراني ازخودت مي پرسي يعني،ميشه اون بره زماني؟

خيلي سخته توي پاييزباغريبي آشنا شي اما

وقتي كه بهار شد يه جوري ازش جداشي

خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه بعد به اون بگي كه چشمات نمي خواد اونو ببينه

خيلي سخته كه ببيني كسي عاشقيش دروغه

چقدر از گريه اون شب،چشم تو سرش شلوغه 

خيلي سخته واسه اون بشكنه يه روز غرورت اون نخواد ولي بمونه هميشه سنگ صبورت

خيلي سخته بودن تو واسه اون بشه عادت 


 ديگه بوسيدن دستات واسه اون بشه عبادت

خيلي سخته كه دل تو نكنه قصد تلافي تا كه بين دوپرستو نباشه هيچ اختلافي

خيلي سخته اونكه ديروز واسش يه رويا بودياز يادش رفته كه واسش تو تموم دنيا بودي

خيلي سخته بري يكشب واسه چيدن ستاره ولي تا رسيدي اونجا ببيني روزشد دوباره

خيلي سخته كه من وتو هميشه باهم بمونيم

انقدعاشق كه ندونن ديوونه كدوممونيم 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 14:26  توسط ن  | 

...

  • من در زندگی فهمیده ام دلسوزترین شخص به انسان خود انسان است
    پس به فکر خودتان باشید تا بقیه به شما فکر کنند
    باید به خودتان توجه کنید و خودتان را دوست بدارید تا بقیه هم شما را دوست بدارند .

 

  • فهمیدم که واسه اتفاقی که قصد داره بیفته چاره ای نیست که نیفته.
    واسه اتفاقیهم که نمی خواد بیفته. خودتو بکشی نمی افته
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 14:25  توسط ن  | 

پطر کبیر:

آنقدر شکست می‌خورم تا راه شکست دادن را بياموزم

۩۞۩₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪۩۞۩

چرچیل:

بزرگترين درس زندگی اين است‌که گاهی احمق‌ها هم درست می‌گويند.

۩۞۩₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪۩۞۩

بدترين چيز در زندگي، هراس در ميدان ...جنگ و خيانت به دوست است.

۩۞۩₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪۩۞۩

دکتر علی شریعتی :

به سه چيز تکيه نکن : غرور ، دروغ و عشق .
آدم با غرور ميتازد ، با دروغ ميبازد و با عشق ميميرد .

۩۞۩₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪۩۞۩

وقتی بزرگ میشیم با خودکار مینویسیم که بفهمیم هر اشتباهی پاک شدنی نیست...


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 12:7  توسط ن  | 

جملات

زندگي مثل دوچرخه سواري مي مونه .واسه حفظ تعادلت هميشه بايد در حركت باشي

اگر كسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با كلماتي كه ناگفته مي‌مانند، مي‌شكنند

ميان انسان و شرافت رشته باريکي وجود دارد و اسم آن قول است

همه دوست دارند به بهشت بروند,اما كسي دوست ندارد بميرد .بهشت رفتن جرأت مردن ميخواهد

خوشبختي فاصله اين بدبختي است تا بدبختي ديگر

خداوند بي نهايت است و لامكان و بي زمان اما به قدر فهم تو كوچك مي شود و به قدر نياز تو فرود مي آيد و به قدرآرزوي تو گسترده مي شود و به قدر ايمان تو كارگشا مي شود

روزی روزگاری اهالی یه دهکده تصمیم گرفتند تا برای نزول باران دعا کنند, در روز موعود همه مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها یك پسر بچه با خودش چتر آورده بود و این یعنی ایمان

برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در انتهای کمال
بنگر که تو چگونه می افتی

آدم ها را از انچه درباره ديگران مي گويند بهتر مي توان شناخت تا از انچه درباره انها مي گويند

آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای، از این آشفته ام که دیگر نمیتوانم تو را باور کنم

چیزی را که دوست داری به دست آور وگر نه مجبوری  چیزی را که به دست می آوری دوست داشته باشی

از زندگي هرآنچه لياقتش را داريم به ما ميرسد نه آنچه آرزويش را داريم

آن چه هستي هديه خداوند به توست و آن چه مي شوي هديه تو به خداوند

همیشه به کسی فکر کن که تو رو دوست دارد، نه کسی که تو دوستش داری

وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها ميكند پرهايش سفيد ميماند، ولي قلبش سياه ميشود....

اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید

زن مانند کروات است هم زيبايي به مرد مي بخشد و هم گلويش را فشار مي دهد

وقتي زندگي 100 دليل براي گريه كردن به تو نشان ميده تو 1000 دليل براي خنديدن به اون نشون بده

موفق كسي است كه با آجرهايي كه بطرفش پرتاب مي شود، يك بناي محكم بسازد

تمدن جديد زن را كمي عاقلتر كرده است، اما به واسطه آزمندي مرد، بر رنج زن افزوده است.

زن ديروز همسري خوشبخت بود اما زن امروز معشوقه اي بي نوا

عشق مثل آبه، مي توني تو دستات قايمش کني ولي يه روز دستاتو باز مي کني مي بيني همش

چکيده بي اينکه بفهمي دستت پر ازخاطرست

زندگي مثل پياز است كه هر برگش را ورق بزني اشكتو در مي ياره

لحظه هاراميگذرانديم تابه خوشبختي برسيم غافل ازاينكه خوشبختي درآن لحظه هابودكه گذرانديم

اگر انسان ها در طول عمر خويش ميزان كاركرد مغزشان يك ميليونيوم معده شان بود اكنون كره زمين تعريف ديگري داشت

تا چیزی از دست ندهی چیز دیگری بدست نخواهی آورد این یک هنجارهمیشگی است

گشاده دست باش جاری باش کمک کن (مثل رود)
 باشفقت و مهربان باش (مثل خورشید)اگر کسی اشتباه کرد آن را بپوشان (مثل شب)

وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ)متواضع باش و کبر نداشته باش (مثل خاک)

بخشش و عفو داشته باش (مثل دریا)اگر می خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آیینه)

چهار چيز است که قابل بازيابي نيست سنگ پس از پرتاب شدن، سخن پس
از گفته شدن، فرصت پس از از دست رفتن، و زمان پس از سپري شدن

اختلاف زن و مرد در اين است كه مردان هميشه آينده را مي نگرنند وزنان گذشته را بخاطر مي آورند.

زن مخلوقي است كه عميق تر ميبيند و مرد مخلوقي است كه دورتر را ميبيند.

عالم براي مرد يك قلب است و قلب براي زن عالمي است

عجب معلم بدي است اين طبيعت که اول امتحان ميگيرد بعد درس ميدهد

به پسران در کودکي شير سگ دهيد، شايد در بزرگي وفا بياموزند

زندگي تاس خوب آوردن نيست، تاس بد را خوب بازي کردنه
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 13:32  توسط ن  | 

واقعا سخته

چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید

 و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه گذاشت

زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی

حس کنی که هنوزم دوستش داری

چقدر سخته دلت بخواد

سرتو سرتو باز به دیواری تکیه بدی

که یه باره زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده

چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی

اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه

دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه

اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوستش داری

چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی

و هزار بار تو خودت بشکنی

و اونوقت آروم زیر لب بگی: گل من باغچه ی نو مبارک...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 13:30  توسط ن  |